
من زاده دامان غمم هیچ کسم نیست
جز اشک در این غمکده فریاد رسم نیست
ای درد بیازار مرا هرچه توانی
خوش باش که می میرم و کس داد رسم نیست
تقدیم به دوستانی که
سرنوشتشان همچون من به گونه ای تیره و تار است که تنها معجزه روشنیگر آن خواهد بود
نوشته شده توسط dariush در شنبه 3 مهر1389 ساعت 21:51 موضوع | لینک ثابت
شبامون آيه بيداري شدن
روزامون ساكت و تكراري شدن
همه درها رو به ديوار وا مي شه
لحظه ها لحظه بيزاري شدن
هوا مسمومه و ماتم مي ياره
واسه موندن ديگه جايي نداره
آسمون رنگ گل لاله گرفته
مهربوني ره صد ساله گرفته
جاي شادي رو ديگه ناله گرفته
نوشته شده توسط dariush در شنبه 3 مهر1389 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی ست
در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
نوشته شده توسط dariush در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت
حالا دیگر
نه از حادثه خبری هست
و نه از اعجاز آن چشم های آشنا
از دلتنگی ها هم که بگذریم
تنهایی
تنها اتفاق این روزهای من است...
نوشته شده توسط dariush در یکشنبه 15 شهریور1388 ساعت 0:0 موضوع | لینک ثابت
نمیدانم دلم تنگ است
دلم در آرزوی یک نگاه پاک وبی رنگ است
نمیدانم گناهم چیست
ازاین تشویش میلرزم
خداوندا درونم کیست
چرا یک لحظه آرامش فراهم نیست
چرا شادی وغم همسنگ گردیده
خداوندا
کجا ماها خطا کردیم
کجا برخود جفا کردیم
نمی دانم نمیدانم
وازین تشویش چون دریای نا آرام
به خود می پیچم وبر خویش میغُرم
تباه گشته چرا عمرم
نوشته شده توسط dariush در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت
مینويسم از تو
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم...!!.
نوشته شده توسط dariush در پنجشنبه 5 شهریور1388 ساعت 16:31 موضوع | لینک ثابت
واسهی شکستن غرور من

تو بدون که اولین بهانهای
این شب که تمومی نداره






تو به من دروغ بگو اما بدون

که وجود من یه دنیا خواهشه 
تو به من دروغ بگو اما نرو 
شاید این دروغا باورت بشه 







خندههات دلیل بودن منه

واسه من همين بهانه كافيه 
نمیخوام راس راسی عاشقم بشی
یه دروغ عـاشــقانــه کـــافیــه ! !
نوشته شده توسط dariush در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت
![]()

من پنجره می خواهم تومعنی دیواری 

من آینه عشقم تو آیه بیزاریِِ 
بعد ازمن وتوتکرار تکرارهم آغوشی 
یک بستربیهوده یک جرعه فراموشی 
یک تجربه مبهم یک هم همه رسوایی 
یک فرصت بی لذت دریک شب یلدایی 
فرم نفسی تازه یک خلصه وهم آلود 

یک نام که یادم نیست این آخر بازی بود 

بی وسوسه میمانی بی حادثه میمیری

با خاطره ام خوش باش زیبای اساطیری
![]()

نوشته شده توسط dariush در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او
شد با شب و گریه رو به رو عاشق او
پایان حکایتم شنیدن دارد...
من عاشق او بودم او عاشق او
نوشته شده توسط dariush در جمعه 23 مرداد1388 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت
وقتی کسی را دوست داری حاضری جونتو فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نگاش کنی
بخاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی،حتی رو برگ زندگی
هرچی دوست نداشت،بخاطرش رها کنی 
حسابتو،حسابی از مردم شهر جدا کنی
حاضری حرف قانونو،ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات
وقتی بشینه به دلت،از همه دنیا میگذری
تولد دوبارته،اسمشو وقتی میبری
حاضری جونتو بدی،یه خار توی دستاش نره
حتی یه ذره گردوخاک تو معبد چشاش نره
حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر
اما نبینی اون باهات کرده یه لحظه قهر
حاضری که هر جا بری به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی
حاضری هرچی بشنوی،حتی اگر سرزنشه
بخاطر کسی که خیلی برات با ارزشه
حاضری هرروز سر اون با آدما دعوا کنی
غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی
حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی
پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی،گوش بکنی
وقتی کسی رو دوست داری،صاحب کلی ثروتی
نذار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی

نوشته شده توسط dariush در سه شنبه 20 مرداد1388 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم از کجا شروع کنم قصهء تلخ سادگی مو نمی دونم چرا قسمت می کنم روزهای خوب زندگی مو چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن وسط قصه میشه سر به سر من میزارن تا میاد قصه تمام شه همه تنهام میزارن می تونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم ولی با این همه حرف ها باز منم میشم مثل اونا یه دوروغگو میشم همیشه ورد زبونها یه نفر پیدا بشه بهم بگه چی کار کنم با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم من باید از کی بفهمم چه کسی دوسم داره تو این دنیا اصلا یه عشق واقعی وجود داره...

نوشته شده توسط dariush در پنجشنبه 15 مرداد1388 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


زندگی اجبار است
مرگ انتظار است
عشق یکبار است
جدایی دشوار است
اما یاد تو تکرار است
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم
آن زمانی که دوستمان دارند لجبازی می کنیم
در آخر بابت آنچه که از دست دادیم فقط
آهی می کشیم ....

نوشته شده توسط dariush در سه شنبه 13 مرداد1388 ساعت 19:22 موضوع | لینک ثابت

گاه آرزو می کنم که
ای کاش راحت ار کنار دیگران می گذشتم
اما ...
شبهای آرام زندگیم
انگشت شمار شده اند ..
باز شبی دیگر را
باید با این بغض لعنتی
به صبح برسانم
خدایا من که گفته بودم طاقت ندارم .
پس چرا دوباره ...؟
اصلا قبول ..
"هرچه از دوست رسد نکوست"
اما من هنوز نتوانسته ام این جمله را درک کنم
باشد..
فقط مرحم تاول چشمانم با تو ..
اشک امانم را برید...
کمکم کن...
نوشته شده توسط dariush در یکشنبه 11 مرداد1388 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت

یکی بود تو قصمون وفا نکرد ...
رفت و پشت سرشم نگاه نکرد ...
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند ...
آبروش رفت و دیگه اینجا نموند ...
یکی بود یکی نبود و یک پری ...
یه بغل عاشقی های سرسری ...
کی بود اون که طاقت گریه نداشت ...
عاشق هوس شد و تنهام گذاشت ...
کی بود کی بود اون تو بودی ...
کاشکی از اول نبودی ...
شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست ...
دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست
نوشته شده توسط dariush در سه شنبه 6 مرداد1388 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت

من نه همیشه خوب تو ، من نه بدم نه بدترین
نه از تو کم ، نه بیش از این ، نه اولین نه آخرین
نه از تبار شبنم ام ، نه از سلاله ی علف
من همگی سایه تو ، تا شده بر روی زمین
بی خود تو بی خودی ام ، مست ترین مست زمین
میکده های بسته را ، خسته نشته در کمین
من نه به اندازه تو ، من نه کم از قال تو
من همه شعر و من غزل ، صاحب شعری به یقین
غریبه ی تازه ی تو ، صبح دروغین تو شد
در این طلوع بی حیا ، زوال سایه را ببین
این چه شریک سفره ای که نان نداده دست تو
برای کوچ آخرت ، اسب تو را نکرده زین
همسفر تازه ی تو ، هرزه ی کوچه های شب
منتظر خسته تویی ، بی خبر خانه نشین
ای تو تمامه من من ، با تو خودی تر از تو ام
بی تو درخت بی زمین ، حلقه ی لخت بی نگین
shahyar ghanbari
نوشته شده توسط dariush در یکشنبه 4 مرداد1388 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت
شبانه های غمگین.روزای بی ترانه
خواب و سکوت مرداب.گودالی از بهانه
یک یار بی مروت.یک اندوه بی پایان
یک مرداب حقیقی از اشک و برف و باران
اینها همه حکایت.از درد بی غروبند
از تشنه کامی عشق.در رفتن تو بودن
ما عاشقان مرداب.در گودال بهانه
در گیر با چه هستیم.با عشق یا زمانه
این عشق بی سرانجام.گم شد ولی چها کرد
دریایی دلم را.مرداب بی صدا کرد
گفتم که خسته ام من.یکجا قرار من نیست
چون شعله در خروشم.آرامش دلم کیست
عشق تو را نخواهم پس عاشق که هستی
معبود از تو دور است خالی از عشق و مستی
قلبت شکسته.آری.چون قلب من شکستی
این انتقام عشق است.نه اوج خودپرستی
مرداب غم رها کن بالی بزن به فردا
این انتهای عشق است جاری شدن به دریا ...
نوشته شده توسط dariush در دوشنبه 15 تیر1388 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...نيستم! حرف هاي تازه هم ندارم
فقط با شما دردهاي کهنه را مرور مي کنم
ميبيني سکوتم را...؟
دوست داشتن هميشه گفتن نيست...ديدن نيست...
گاه سکوت است...گاه نگاه...
من از سکوت گريزان بوده ام هميشه....
اما سالهاست که سکوت کرده ام
و اينک ترس مرا تکان ميدهد و من پيوسته به عقب بر مي گردم
و ازخود اين سوال را بارها مي پرسم! که ايا راه را عوضي امده ام؟
دلم گرفته از اين فريبها و نيرنگها...
از اين دو رويه مردمان بيهوده گر...
از انهايي که خدا را پشت يک تکه ابر پنهان کرده اند...
چرا؟
چرا سادگي ها هميشه تهش باختن است؟
چرا قلب ساده ي من هميشه ساخت و ويران نکرد
اما ساخته هايش را ويران کرد دست فريب...
چرا بالهايم را ديگران نمي بينند؟
پرواز را از همين سکوي کوچک هم مي شود اغاز کرد.
در آرزوي پرواز , گذشتن از روي دريا و رسيدن به خورشيد ...
در آرزوي پريدن از لب صخره و اوج گرفتن در آسمان مي دوي
اما به انتها که مي رسي ... صبر مي کني !
مي ترسي وقتي بپري به جاي پرواز
در آسمان آرزوها در درياي کبود ناخواسته ها غرق بشي ...
يا حتي پرواز کني ولي خورشيد تنت رو بسوزونه ,
تني که به خاطر ترس از ندانسته ها و يک جا
ايستادن داره سنگ و سرد مي شه !
نه ! من اجازه نمي دم
اين گرماي خوابيده زير خاکستر وجودم خاموش بشه !
مي پرم ... پرواز مي کنم ... به خورشيد مي رسم
نوشته شده توسط dariush در دوشنبه 15 تیر1388 ساعت 10:35 موضوع | لینک ثابت

بعضی چیزا رو نمی شه نوشت
بعضی چیزا رو نمی شه گفت
بعضی چیزا رو فقط می شه احساس کرد
بعضی بغضا رو نمی شه شکست
بعضی بغضا رو فقط باید قورت بدی
بعضی دردا رو نمی شه فریاد زد
بعضی دردا رو فقط می شه اشک ریخت......
نوشته شده توسط dariush در دوشنبه 15 تیر1388 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
دلم گرفته
امروز منتظر کسی بودم
کسی که اصلا فکر نمی کردم به یادم نباشه
کسی که همیشه به یادش بودم و هنوزم به یادشم
رفقا همه فراموشم کردن اما از یکیشون اصلا انتظار نداشتم اگه همه فراموشش کردن برام مهم نیست چون میدونم که کاره همیشه انهاست اما همه فکرم به این مشغوله که چرا کسی که همش به یادشم منو فراموش کرده ****************
تقدیم به همه رفیقای بی معرفتم
اونایی که منو داداش کسرا صدا میکنن
ولی براشون هیچی نیستم
هیچی ...
****************
چرا همه بی وفا شدن
چرا کسی که همه چیز شده برات
کسی که طاقت گریه هاش را نداری
کسی که هر لحظه حتی توی خواب به یادش هستی
به این راحتی فراموشت میکنه
و همه ارزوهاتو به بازی می گیره
چرا کسی که همه دنیات شده با دستاش دنیایی که داری را رو سرت خراب میکنه

نوشته شده توسط dariush در یکشنبه 14 تیر1388 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشیده روشن ما رو دزديدن
زیره اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگه سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
دیروز به دیدنم آمده بودی با یک دسته
گل سرخ نگاهی مهربان ؛ همان نگاهی که
سالها آرزویش را داشتم و تو از من دریغ
میکردی ، گریه کردی و گفتی دلم برایت تنگ
شده است و من فقط نگاهت کردم وقتی
رفتی اشکهایت سنگ قبرم را خیس کرده بود...
http://www.aloneboy.tk
فهرست اصلی
دوستان
سکوت تنهایی *تارا*
عاشقانه مینویسم *ملیکا*
شلوغ پلوغ *همدم*
بی گناه محکوم به تنهایی شدم
بهار تنهائی *علی*
چشمهای بارونی
هیچکس تنهائی ام را حس نکرد*شقایق*
پروازقاصدک ها *رویا*
گاه نوشته های من*تینا*
رقص حضور *ایلنا*
ارغوانی
مردان مریخی زنان ونوسی*شادی*
فاز
گندم دشت*گندمک*
رقص مرگ
"رز سیاه" *سمانه*
اتل ها و متل های قشنگ
*بیا دریا شویم*آیناز
ღ دغدغه های پسری 17 ساله ღ
پيشي سمپاد
...اينجا شبيه عشق * یلدا *
مشاوره و روانشناسی
حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود
گوگولی مگولی
نازنین لاو
یک دنیا عاشقانه دوست دارم*نازنین*
سکوت سیما
عاشقانه
دل نوشته های کیمیا
جاده های شیشه ای
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY